فاصله
مهم نیست میان من وتو چقدر فاصله است.قشنگ این است که این فاصله را با چراغ سبز خنده وبوق ممتد بوسه و خط ترمز خنده خاطره انگیز کنیم!
رفیق نیم راه
تو که رفیق نیم راه بودی چرا دل ما را اوراق کردی حا لا که این دل شناور دریای خاطرهها شده! به نظرت بازم این دل دیده میشه؟
هم بازی
من به غیر از دوست داشتن تو بازی دیگه ای بلد نیستم؟ اگر هم بازی من نمیتونی بشی برو قایم شو تا من باز 10" 20" 30"40" کنم انقدر منتظر میمونم تا با بوسه هام ساک ساک کنم و هم بازیمو غافلگیر کنم! حالا تو برو چشم بذار؟
دنیای من
وقتی چشمامو میبندم تو با تمام خاطرات قشنگت میشی دنیای من" من این دنیامو هدیه میدم به تو در عوض تو جاش بذار من با بوسه هام یه مشت از زیبا ییها تو جمع کنم؟
دل بیقرار
وقتی دلمو پیش کسی که انتظار کشیدن و برام لذ ت بخش میکنه و گذشت زمانو خا طره انگیز"جا میگذارم.این دل بیقراره!اگر بهانه گرفت همبازیش شو؟
چاره دل
تا به تو فکر میکنم اتشفشان احساسم فعا ل میشه وگدازه ها شو می پاشه روی دلم. این دل چاره ای نداره جزء اینکه بیقراری کنه" ببین این دل بیقرار منو!
طعم مربا
میگن مهره ی مار داری دل بیقرار داری چشمات همیشه شهلا ست"لبات طعم مرباست اگر بیمار ت بشم"ویتا مینها یی که داری رو برام تجویز میکنی؟
نقاشی
تمام رنگهای دوست داشتنمو با پاک کن دلتنگی و قلم یاد"دل" کنار هم جمع کردم تا روی بوم نقاشی دلت یادگاری بکشم. بازم باید منتظر بمونم؟
بوسه
من همه دنیامو بازی دادم تا تو همبازی من بشی!اما مثل اینکه تو تنها از بازی گرگم به هوا خوشت میاد؟ باشه من همیشه منتظر میمونم تا با بوسه هام استپ کنم.
جزیره
تو با نسیم احساست منو بکشون توی دریای دلت"منم قول میدم دلمو تنها جزیره قشنگ ارزوهات کنم!
نقاشی
خنده های تو رنگهای زیبایی هستن که هر بار که تو را می بینم روی بوم نقاشی دلم پاشیده مشود وهر بار که می خوام با این رنگها زیبا ترین تابلو را بکشم نقاشی یم تمام نمیشود؟تو رفتی ومن باید مثل هر بار منتظرت بمونم.
دلتنگی
اینبار که دیدمت تمام بهانه های دلتنگیمو یواشکی می ریزم پات! تا هر لحظه که خواستی بری؟ سر بخوری و از ترس زمین خوردنت بمونی و نری!
قایم موشک
خیلی بده ادم یکی رو دوست داشته باشه و طرف مقابل تنها براش بازی قایم موشک کنه؟ نمیخوام همیشه گرگ باشم تو بازی تو عوض نمیکنی؟
تنهایی
من بیمارتنهایی تو ام می خوام تا زنده ام دنیامو با رنگهای قشنگ خنده های تو خاطره انگیز کنم. تو کی میتونی تنهایی تو به من هدیه بدی؟
ساحل
دلم می خواد به بها نه های جور وا جور توی دریای محبتت اس ام اس بندازم نه اینکه فکر کنی می خوام موج درست کنم یا منتظر نسیمش بمونم. من غرق شدنشو دوست دارم.بیای ساحل میبینی دلمو تیکه تیکه به اندازه بسته های اس ام اس کردم.
رنگین کمان
اگر بهانه های دلتنگیم رنگ داشتن اونها رومی پاشیدم روی بوم نقاشی دلت که هیچوقت فراموشم نکنی رنگین کمان؟
فضای تنهایی
توتمام فضای تنها یی منو پر کردی! گنا ه من چییکه باید دلمو به انتظاردیدنت خوش کنم؟بازم تنها بمونم؟
بهانه شو
تو بهانه شو برای دل صیاد من! هر چند این شکارچی عاشق" بیمار با تو بودنه؟
بی خیال دنیا
من دنیامو باهیچکس تقسیم نمیکنم؟چون اونو وقتی به چشمات نگاه میکردم توی دلت گم کردم.حالا اگر کسی بفهمه دلتو رو تیکه تیکه میکنه؟ بی خیا ل دنیا
گل یا پوچ
نمی خوام توی دنیای تو غریبه باشم؟ تمام دنیای من دلم اونو هدیه میدم به تو تو خواستی می تونی توی دستات گل یا پو چ بازی کنی!یا اینکه توی دلت دلمو مخفی کنی؟بذار فقط من بدونم گل کجاست؟
ستاره
اسمونه دلمو میدم به تو. تو هم میتونی با تمام زیبا ییهات ستاره بسازی با عشقت ستار ه ها رو بچسبونی" با احساست ستاره ها رو برقصونی بد بدی که من بذارم سر جاش؟
خط خطی
دلم می خواست تمام زیبایی ها تو با بوسه هام خط خطی می کردم. بعد که خوب مست میشدم با اشک شوقی که از چشمام جاری شده بود خطها رو پاک میکردم و اولین ارزوم را می نوشتم؟ کاش تو مال من بودی!
بهار ارزوهام
می خوام بذر های عشق و احساسم را در طبیعت زیبای دلت بپاشم تا دیگه منتظر بهار نمونم. تو بشی بهار ارزوهام؟
گرگ
فاصله میان من و تو یک لبخند" یک نگاه وانبوهی از زیبایی هاست اگر همبازی این فاصله بشی انتظار را گرگ می کنم! تا زیر بارون این شادیها خیس و از لذت فرار گرگ مست بشیم.
دفتر خا طرات
امروز دنبال یک بهانه ام که تو را سر بدم توی دفتر خاطراتم. اگر بهانه ای پیدا نکنم دفتر خاطراتم را پاره می کنم. و تو میتونی به تنهایی با زیبایهات تاریخ را ورق بزنی.
پازل
بیا قلبهامون را با هم گره بزنیم.بعد مثل پازل اونو تیکه تیکه کنیم بعد تیکه هارو بر هم بزنیم وپازلو بچسبونیم. زمانو خنده هامون تعیین میکنه .با زنده با بوسه هاش باید برنده را از پا در بیاره راستی تو همیشه بد شانسی؟
قالب پنیر
دلم وطمعه تمام لحظه های قشنگت می کنم. به شرط اینکه بازی"روباهی قالب پنیری را دید..." را براش تکرار نکنی. این دل به گرمی نفست" قشنگی احساست"و شیرینی لبهات اعتیاد داره.
شکارچی
من شکارچی خنده های قشنگ تو ام. به شرط اینکه این خنده ها با تصادف نگاههای یواشکیمون اشکار بشه. جریمه همه تصادف ها را نقدا می پردازم چون دلم سرشار از احساسات رنگا رنگ که با بوسه باید تخلیه بشه؟
ساحل غم
میگن دریای غم ساحل نداره"تو با رفتنت دریای غموطوفانی کردی"و با خاطراتی که از خودت به جا گذاشتی ساحل غم را بوجود اوردی!
گل ولای
نمیخوام توی گل ولای غمو اندوه انتظارت بمونم فسیل بشم تو که میدونی عشقت قدرت پرواز به من میده. چرا با ناز کردنت عشقت وجیره بندی میکنی؟
هنرمندی
دوست داشتم توی قلبت جای میگرفتم اما تو هیچ دری را برام باز نکردی.در شکستن هنر نمی باشد. تو دل شکستی" هنرمندی!؟
باغیم
- با نگاه نخستین-
یک سوی ما سیاهی خوف انگیز
یک سوی ما تگرگ!
بگذار بشکفیم
در روبروی مرگ!
.....................
مرا به خاطره مسپار!
کسی به خاطره ام
سنگ می زند!
.....................
رسوب سرد زمستانم
میان برف دو حرف
نگاه یخ شکنت کو؟
حرارت آهو!
.....................
پنهان نمی توان کرد
در لابلای لحظه ی شیدایی
از گوشه های حرفم
پیدایی!
.....................
آن میوه ام
که در دل پاییز می رسم!
.....................
دیدار می کنی
چون صبح ، از کناره پرچین.
بیدار می کنی
خواب هزار خاطره ی دوردست را!
.....................
به من نگاه می کند این راه
رهی که منتظر شوق گامهای من است!
.....................
بگو!
برهنه بگو!
زبان عاطفه
عریانی است!
.....................
چگونه تورا باد برد؟
چگونه شاخه شکست؟
تنفست ای برگ
پناه پیرهنم بود!
.....................
حضور سبز قبايي ميان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت كرد.
.....................
غروب بود
شکسته بال ترين مرغ
روی شاخه نشست
جدا ز قافله همرهان چابک بال
.....................
پیشانی بلند سحر کو؟
ای اسب راهوار!
.....................
به شبنمی که سحر می چکد
به گونه ی گل
تو!
اعتماد منی!
.....................
از دست رفته یی
- می دانم-
ورق زدم
تمام آب جهان را!
.....................
در کوچه باد مي آيد
کلاغهاي منفرد انزوا
در باغهاي پير کسالت ميچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقيري دارد .
.....................
از تیر و زخم
بگذار هر چه هست ببارد
اسفندیار تو هستم
ای عشق!
.....................
کدام گوشه ی این خاک
گم شده است؟
نسیم برگ تو را می گویم!
.....................
آن شعله هاي بنفش
که در ذهن پاک پنجره ها ميسوخت
چيزي بجز تصور معصومي از چراغ نبود .
.....................
کدام دست
تورا خوانده ست؟
که دوردستی تو
مرا زمستان کرد!
.....................
به باغ می نگرم
به حسرت پرواز
شکسته بال تر از من کیست؟
.....................
چشم مرا مبند!
بگذار عاشقانه ببینم!
.....................
مه
تا گلوی خانه ی من آمد
دیگر مجال ماندن من نیست!
.....................
ـ آقا لطفا فندک تان ...
مي خواهم پر سيمرغ را آتش بزنم
.....................
میان دود نشستم
میان تاریکی
شبی که دست و زبانت
ز نور
نفرت داشت!
.....................
ساحل تو دور نیست
هر کجا که پارو می کشم
رو به جانب توام!
.....................
چه کسی می داند
پشت این چشم
- که از حسرت آئینه سخن می گوید-
آفتابی ست بلند!
.....................
بی انتهاست شب
دستی برای یک گل شب بو
دراز کن!
.....................
نه در بهار تو هستم
نه از خزان تو دورم!
.....................
غزل!
فرود میا بر من
درون واژه نمی گنجم!
.....................
صدای آمدنت می آید
صدای پر زدنت
و نور یخ زده ی یک شمع
میزبان تو خواهد بود!
.....................
این چه حالتی ست؟
آن زمان که در کرانه ی توام
از تو دور می شوم
واندمی که با تو نیستم
مثل میل چشمه در رگم
شناوری!
.....................
در آستانه ی در
دری گشوده به من باش!
.....................
کشتی به آب بود
وقتی که چشمهای تو
توفان داشت!
.....................
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصير هيچ کس نيست
از خوبي تو بود
که من
بد شدم!
.....................
بر شاخه می نشیند
نوری که از نگاه تو
پرواز می کند!!
.....................
چرا چکاوک نور
به گوشه گوشه ی تاریک من
نمی خواند؟!
.....................
به همسرایی من
زنی دوباره فرود آمد
زنی که صاعقه در دل داشت!
.....................
خاموش نیستم
فریاد یک خطابه ی سرسبز
در من است!
.....................
انگار زندگی
لبخند سبز را
از من دریغ کرد!
.....................
بیا بریده ی لبخندی
کنار سفره ی من بگذار!
.....................
چه می توانم گفت؟
تو خوب بودی خوب!
فقط همین!
.....................
درین شبانه ترین شب
ستاره ی شرقی!
طلوع کن بر من!
.....................
تمام عمر دویدم
تمام لحظه ی سبز
که در کنار تو باشم
ای عشق!
.....................
هراس هر شبه دارم
چو شیشه از هر سنگ!
.....................
برهنه باش!
برهنه
صدای تازه ی نیلوفر!
.....................
ای کاش
می توانستم
آوازی از دهان تو باشم!
.....................
بگذار
در هوای تو باشم
ای ماه برنیامده
بگذار!
.....................
درین شکسته ی چمن
گلم
به بوی تو
می رویم!
.....................
صدای سوخته در خاک!
هلاک رویش آبم!
.....................
نه آب با من زیست
نه آن جوانه ی ناگاه
به یأس می مانم
به قامت یک آه!
.....................
تو سرپناه کبوتر
در آستان خطر.
به زیر ظلمت خیس
تو چتر صبحدمی!
.....................
چشم تو معطر است
بوی تازه می دهد
بوی تازه ی برنج!
.....................
خواب را
ز چشم چشمه دور کن!
سنگ را صبور
تا کنار چشمه ی تو گل کنم!
.....................
از تو یک نگاه
از من شکفته
یک غزل به رنگ آب!
.....................
چاره؟
چه چاره کنم؟
آب نیم ، خرمنم.
آه که آن آتشت
راه درون می زند!
.....................
سر بنفش بنفشه
به سینه ی سوسن.
زلال صحبت باران
به گوش نیلوفر.
زپشت پنجره
اردیبهشت می گذرد!
.....................
شب؟ نه
روز است ، روز
این میله های قفس را
در من می کارد!
.....................
میان چشم تو تا من
کلام کوتاهی ست
سکوت را بشکن!
.....................
در واژگان تازه نمی گنجی
ای شعر ناسروده!
پائیز!
.....................
نگاه می کندم
مات!
صدا می زندم
سرد!
دوباره گم شده ام!
.....................
هر برگ
آهیست
از درخت!
.....................
نه خار
با من ماند
نه آن پرنده ی خوش فام
نفرینی تمام زمینم!
.....................
هزار بار
از خودم دورم
هزار بار
با تو نزدیک!
.....................
تا کی به انتظار تو باشم؟
تا کی؟
ای صبح ناشکفته ی باران!
.....................
انگار
پنجره
مفهوم دیگریست
از دوست داشتن!
.....................
در خواب
وقتی پر ستاره فرو ریخت
دانستم
از دست رفته یی!
.....................
به ماهتاب شکسته می مانم
که نیمه ای از من
همیشه تاریک است!
.....................
آواز را برای تو خواندم
وقتی دلت ز پنجره
خالی بود!
.....................
به آب های جهان بنویس!
درون یک مرجان
دلی شکسته به جا مانده ست!
......................
میان آب ها می گردم
پیدا نیست
به لابه لای بهاران نیز
در گوشه های زخم دلم
ایستاده است!
.....................
توفان گریه است
گلویم
کجاست شانه ی تو
.....................
بخوان پرنده ی نور!
سرشت ظلمت
ویرانی ست!
.....................
بگذار
بر شاخه ات دوباره بخوانم
آواز یک پرنده ی پژمرده
در حفره های حنجره ام
مانده است!
.....................
تا که آفتاب
بر فراز آرزوی من گذر کند
لحظه ای درنگ کن!
.....................
در چشمهای تو
دریای بیکران
در گل نشسته است!
.....................
از این همه گناه
تنها به عاشقی
اقرار می کنم!
.....................
از هم قفس شدن
تا هم نفس شدن
بسیار فاصله است!
.....................
سهم هر یک از ما
از حقیقت تنها
تکه ی ناچیزی است!
.....................
در دادگاه عشق
شاکی و متهم
انسان عاشق است!
.....................
من شانه میکنم
با گیسوان تو
گیسوی شانه را!
.....................
سیب سرخی افتاد
دست حوا برداشت
سیب غفلت کال است!
.....................
آیینه ای جلو
آیینه ای عقب
من بی نهایتم!
...................
آسمان
بوته ياسي ست
كه در پنجره ی خانه ی ما
رسته است!
.....................
بانگي از دور مرا ميخواند
ليك پاهايم
در قير شب است!
.....................
در ميوه چيني بي گاه،
رؤيا را نارس چيدند،
و ترديد
از رسيدگي پوسيد!
.....................
و عشق، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب
ميكند مأنوس!
.....................
و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگيها برد،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن!
.....................
و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك
دچار آبي درياي بيكران باشد!
.....................
و عشق
صداي فاصلههاست.
صداي فاصلههايي كه
غرق ابهامند!
.....................
خوشا به حال گياهان
كه عاشق نورند
و دست منبسط نور
روي شانه آنهاست!
.....................
حيات،
غفلت رنگين
يك دقيقه «حوا»ست!
.....................
ببين!
هميشه خراشي ست
روي صورت احساس!
....................
هميشه با نفس تازه راه بايد رفت.
و فوت بايد كرد
كه پاك پاك شود
صورت طلايي مرگ!
.....................
وسيع باش،
و تنها،
و سر به زير،
و سخت!
.....................
صداي پاي تو آمد
خيال كردم باد
عبور ميكند
از روي پردههاي قديمي!
.....................
ميدانم،
سبزهاي را بكنم
خواهم مرد!
.....................
ديدم كه درخت، هست
وقتي كه درخت هست
پيداست كه بايد بود!
*****************************************************
شروع می شود غزل به یک نگاه ناب تو
هوا ترانه می شود به ناز آفتاب تو
همین که خواب می برد چشم پر از گناه من
غریق اشک می شود چشم بدون خواب تو!
همیشه از مسیر تو کمی که دور می شوم
دوباره ختم می شود تمام راه ها به تو!
*****************************************************







پیرمرد- با محاسنی سفید و بلند و قبایی بر دوش و عرق چینی بر سر و شال سبزی بر گردن- از ورودی صحن آرام وارد صحن می شود، لحظهای می ایستد، نگاهی عمیق به گنبد می اندازد، دست راستش را روی سینهاش می گذارد وسرش را به سمت گنبد خم می کند، سپس آرام به حرکتش به سوی سقاخانه ادامه می دهد...
جوان به دوستش: یه جور بگیر که ایوون طلا هم بیافته.
دوستش: یکم بیا این ور تر، خوب، خوبه، آماده ای؟ 1...2...3... چیکــــــــــ !
جوان: دستت درد نکنه، بذار ببینم چه طور شد...
******
(صدای گریه)
یا امام رضا شفا بده آقا جان، همه جوابش کردن. آوردمش پای پنجره فولادت تا یه نگا بهش بکنی. اگه توام جوابش کنی دیگه جایی ندارم ببرمش. (صدای گریه بیشتر) آقاجان من پای پسرمو از تو می خوام، من با ویلچر آوردمش اینجا با پای خودش می برمش. یا امام رضــــــــا...
******
حاج خانم: بیا حاج خانم رسیدیم، اینجا قبر آقای نخودکیه، می گن حاجت میده، بشین یه فاتحه بخونیم.
حاج خانم دیگر: دستت درد نکنه حاج خانم. بسم الله الرحمن الرحیم...
******
حاج آقا: ماشالله هزار ماشالله امسال خیلی شلوغه ها، هیچ وقت این وقتِ سال مشهد رو انقد شلوغ ندیده بودم.
حاج آقای دیگر: آره حاج آقا. قربون امام رضا برم، خیلی کریمه، آقا همیشه سرش شلوغه...
******
(صدای خنده)
پسرک: بدو بیا دنبالم، اگه میتونی من و بگیر، هر کی زودتر برسه به سقاخونه، بدوووو...
دخترک: صب کـــن! نفسم بند اومد، وایســــــا... بیا بریم پیش مامانینا. صب کـــــن...
******
مادر: پسرم، مادر! تا من نماز می خونم حواست به آبجی کوچولوت باشه چادرش یه
هوا براش بلنده، یهو زیر پاش گیر نکنه بخوره زمین.
پسر: مامان نگا کن چطوری میددوئه. آبجی کوچولو بیا اینجا، چه جوری می خنده ببین مامان...
(صدای خنده)
******
(صدای خنده)
مرد(همراه با همسرش و فرزندی که در آغوش داشت): پسرم بگو امام رضا.
پسر کوچولو: اِمــــــآ.... یّضــــا.
همسر: قربونت برم، بزرگ شده عزیزکم...
(صدای خنده)
******
پیرمرد پس از آنکه جرعه ای آب نوشید به خروجی صحن می رسد. ناگهان آرام می چرخد،
دوباره به گنبد نگاه می کند، با همان نگاه عمیق، دست راستش را روی قلبش می گذارد،
سرش را خم می کند و می گوید: السلام علیک یا امام رئوف و رحمه الله و برکاته...
- شش سال اوّل زندگی:
• گریه نکن
• شیطونی نکن
• دست تو دماغت نکن
• تو شلوارت پیپی نکن
• مامانت رو اذیّت نکن
• روی دیوار نقاشی نکن
• انگشتت رو تو پریز برق نکن
• دمپایی بابا رو پات نکن
• به خورشید نگاه نکن
• شبها تو جات جیش نکن
• تو کمد مامان فضولی نکن
• با اون پسر بیتربیته بازی نکن
• اسباببازیها رو تو دهنت نکن
• زیر دامن شمسی خانوم رو نگاه نکن
• دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن
2- دوره دبستان:
• موقع رفتن به مدرسه دیر نکن
• پات رو تو جامیزی نکن
• ورقهای دفترت رو پاره نکن
• مدادت رو تو دهنت نکن
• به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن
• تخته پاککن رو خیس نکن
• حیاط مدرسه رو کثیف نکن
• با دخترهای شمسی خانوم آمپول بازی نکن
• دست تو کیف بغل دستیت نکن
• تختهسیاه رو خطخطی نکن
• گچ رو پرت نکن
• تو راهرو سرو صدا نکن
• تو کلاس پچپچ نکن
• ATARI بازی نکن
3- دوره راهنمایی:
• ترقّه بازی نکن
• SEGA بازی نکن
• جاهای بدبد فیلمها رو نگاه نکن
• موقع برگشتن از مدرسه دیر نکن
• تو کوچه فوتبال بازی نکن
• دست تو جیبت نکن
• با مامانت کلکل نکن
• تو کلاس صحبت نکن
• بعد از ظهر سروصدا نکن
• با دختر شمسی خانوم منچ بازی نکن
• اتاقت رو شلوغ نکن
• روی میز بابات کتابهات رو ولو نکن
• عکس لختی تماشا نکن
• با بچّههای بیادب رفت و آمد نکن
• جرّ و بحث نکن
4- دوره دبیرستان:
• با کامپیوتر بازی نکن
• تو حموم معطّل نکن
• تقلّب نکن
• با دوستات موتورسواری نکن
• عصرها دیر نکن
• با دختر شمسی خانوم صحبت نکن
• با بابات دعوا نکن
• تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن
• تو خیابون دنبال دخترها نکن
• مردمآزاری نکن
• نصف شب سرو صدا نکن
• وقتت رو با مجله تلف نکن
• چشمچرونی نکن
5- دوره دانشگاه:
• رشتهای رو که دوست داری انتخاب نکن
• ۲۴ ساعته چت نکن
• سر کلاس درس غیبت نکن
• با دختر شمسیخانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن
• خیابونها رو متر نکن
• تو سیاست دخالت نکن
• با دخترهای مردم هر کاری دلت خواست نکن
• شب برای شام دیر نکن
• با مأمور پلیس کلکل نکن
• چراغ قرمز رو عشقی رد نکن
• موبایلت رو Reject نکن
• حذف پزشکی نکن
• آستین کوتاه تنت نکن
• همه رو دودره نکن
6- دوره سربازی:
• موهات رو بلند نکن
• روت رو زیاد نکن
• از اوامر سرپیچی نکن
• فرار نکن
• با اسلحه شوخی نکن
• غیبت نکن
• به آینده فکر نکن
• درگیری ایجاد نکن
• به فرمانده بیاحترامی نکن
• غیر از خدمت به هیچ چیز دیگری فکر نکن
• با رئیس عقیدتی جرّ و بحث نکن
• اعتراض نکن
• با دختر شمسی خانوم نامهنگاری نکن
• از تلف شدن وقتت ناله نکن
• از آشپزخونه دزدی نکن
7- دوره شوهر بودن:
• با زنت شوخی نکن
• زنت رو با دختر شمسی خانوم مقایسه نکن
• به زنت خیانت نکن
• با دوستانت الواتی نکن
• تو Orkut خودت رو Single معرفی نکن
• به زنهای دیگه نگاه نکن
• موبایلت رو قایم نکن
• از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن
• پولت رو خرج دوستات نکن
• رفتار دوران مجرّدی رو تکرار نکن
• غیر از زندگی مشترک به هیچ چیز فکر نکن
• ریسک نکن
• بدون اجازه زنت هیچ کاری نکن
8- دوره پدر بودن:
• بچّه رو تنبیه نکن
• به بچّه بیتوجّهی نکن
• بچّهت رو با بچّههای دیگه مقایسه نکن
• به بچّه توهین نکن
• بچّه رو از بازی منع نکن
• بچّهت رو به کتک زدن بچّه دختر شمسی خانوم تشویق نکن
• با بچّه کلکل نکن
• بچّه رو محدود نکن
• بچّه رو از جنس مخالف دور نکن
• به مادر بچّه بیتوجّهی نکن
• بچّه رو به هیچ چیز مجبور نکن
• آزادی بچّه رو محدود نکن
• به حلالزاده بودن بچّه شک نکن
• از خواستهای بچّه چشمپوشی نکن
9- دوره پیری:
• برای بچّههات مزاحمت ایجاد نکن
• نوههات رو لوس نکن
• با پیرزنهای دیگه معاشرت نکن
• به خاطراتت فکر نکن
• پولت رو خرج نکن
• هوس جوونی نکن
• غیر از آخرتت به هیچ چیز فکر نکن
• با زنت بیوفایی نکن
• از رفتن به خانه سالمندان احساس نارضایتی نکن
• لباس شاد تنت نکن
• به بیوه شدن دختر شمسی خانوم توجّه نکن
• تو وصیتنامه، هیچکس رو فراموش نکن
• از گذشته ناله نکن
• به هر کی رسیدی، نصیحت نکن
• به آینده فکر نکن
10- دوره پس از مرگ !
• حالا دیگه دوره نکن تموم شد! حالا هر غلطی دلت میخواد بکن...
• ...بکن
• ... بکن
• ... بکن
• ... بکن
• ... بکن
• ... بکن
• ... بکن
• ... بکن
• ... بکن
• ... بکن
• ... بکن
• ... بکن
• ... بکن
• ... فقط خواهشا' با روح دختر شمسی خانوم کاری نکن!!!
امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرام.....آرام
باورت می شود...
دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یک ارامبخش "
تو نگرانم نشو
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام!
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم!
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم!
تو نگرانم نشو!!
همه چیز را یاد گرفته ام!
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی انکه تو باشی!
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو!
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم!
تو نگرانم نشو!
همه چیز را یاد گرفته ام!
یاد گرفته ام که بی تو بخندم...
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت...!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم!
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم...
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم!
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام...
" که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم...
تو نگرانم نشو!!
"فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت"
دخترها
1- توی ماهیتابه روغن میریزند
2- اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن می کنند.
3- تخم مرغها رو میشکنن و همراه نمک توی ماهیتابه میریزن
4- چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان می کنن.
پسرها
1- توی کابینت های بالایی آشپزخانه دنبال ماهیتابه میگردن
2- توی کابینت های پایینی دنبال ماهیتابه میگردن تا بالاخره پیداش میکنن
3- ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن
4- توی ماهیتابه روغن میریزن
5- توی یخچال دنبال تخم مرغ میگردن
6- یه دونه تخم مرغ پیدا میکنن
7- چند تا فحش میدن
8- دنبال کبریت میگردن
9- با فندک اجاق گاز رو روشن میکنن و بوی سرکه همراه دود آشپزخانه رو برمیداره
10- ماهیتابه رو میشورن (چون روغنش بوی ترشی میداد)
11- ماهیتابه رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن واقعی میریزن
12- تخم مرغی که از روی کابینت سرخورده و کف آشپزخانه پهن شده رو با دستمال پاک می کنن
13- چندتا فحش میدن و لباس میپوشن
14- میرن سراغ بقالی سرکوچه و 20 تا تخم مرغ میخرن و برمیگردن
15- تلویزیون رو روشن میکنن و صداش رو بلند میکنن
16- روغن سوخته رو میریزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهیتابه میریزن
17- تخم مرغها رو میشکنن و توی ماهیتابه میریزن
18- دنبال نمکدون میگردن
19- نمکدون خالی رو پیدا میکنن و چندتا فحش میدن
20- دنبال کیسه نمک میگردن و بالاخره پیداش میکنن
21- نمکدون رو پر از نمک میکنن
22- صدای گزارشگر فوتبال رو میشنون و میدون جلوی تلویزیون
23- نمکدون رو روی میز میذارن و محو تماشای فوتبال میشون
24- بوی سوختگی رو استشمام میکنن و میدون توی آشپزخانه
25- چندتا فحش میدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل میریزن
26- توی ماهیتابه روغن و تخم مرغ میریزن
27- با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم میزنن
28- صدای گـــــــــل رو از گزارشگر فوتبال میشنون و میدون جلوی تلویزیون
29- سریع برمیگردن توی آشپزخانه
30- تخم مرغهایی که با ذرات تفلون کنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل میریزن
31- ماهیتابه رو میندازن توی سینک
32- دنبال ظرفهای مسی میگردن
33- قابلمه مسی رو روی اجاق گاز میذارن و توش روغن و تخم مرغ میریزن
34- چند دقیقه به تخم مرغها زل میزنن
35- یاد نمک میفتن و میرن نمکدون رو از جلوی تلویزیون برمیدارن
36- چند ثانیه فوتبال تماشا میکنن
37- یاد غذا میفتن و میدون توی آشپزخانه
38- روی باقیمانده تخم مرغی که کف آشپزخانه پهن شده بود لیز میخورن
39- چندتا فحش میدن و بلند میشن
40- نمکدون شکسته رو توی سطل میندازن
41- قابلمه رو برمیدارن و بلافاصله ولش میکنن
42- چندتا فحش میدن و انگاشتاشون که سوخته رو زیر آب میگیرن
43- با یه پارچه قابلمه رو بر میدارن
44- پارچه رو که توسط شعله آتیش گرفته زیر پاشون خاموش میکنن
45- نیمروی آماده رو جلوی تلویزیون میخورن و چندتا فحش میدن
بالاخره بعد از این همه خرابکاری نیمروشون درست شد. این هم به افتخارشون
در اين بازار نا مردي به دنبال چه مي گردي نمي يابي نشان هرگز تو از عشق و جوانمردي برو بگذر از اين بازار از اين مستي وطنازي اگر چون كوه هم باشي در اين دنيا تو مي بازي
زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم!
اما گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم!
تو نيز به من آموختي كه چگونه دوست بدارم!
اما به من نياموختي كه چگونه فراموشت كنم!!!
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:
«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنیم.»
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است.
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مىشد هیجان هم بالا مىرفت. همه پیش خود فکر مىکردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
آینهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر به درون تابوت نگاه مىکرد، تصویر خود را مىدید. نوشتهاى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
«تنها یک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مىتوانید زندگىتان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید بر روى شادىها، تصورات و موفقیتهایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید به خودتان کمک کنید.
زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگىتان یا محل کارتان تغییر مىکند، دستخوش تغییر نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مىکند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مىباشید.
مهمترین رابطهاى که در زندگى مىتوانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکنها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیتهاى زندگى خودتان را بسازید.
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است.»
اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده ...بدون اصلا به محیط زیست اهمیت نمیده!وبراش مهم نیستن که درخت هم جون داره واسه خودش ..نباید بهش همین جوری تکیه داد!![]()
اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده ...نگاه کن تو چشاش ببین کجارو داره دید میزنه!
اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده ...بدون فقط میخواد جلب توجه کنه ..هیچ خبر دیگه ای نیست!!!!![]()
اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده ...بدون با مامانش حرفش شده مونده شبو روسر کدوم یکی از دوستای با معرفتش (!)خراب بشه!!![]()
اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده ...شاید خسته شده بیچاره اومده استراحت کنه..چیکارش داری بچه ی مردمو؟؟![]()
اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده ...بدون خیلی نامرده...چون داره فکر میکنه ببینه چه طوری میتونه سر طرفو زیر آب کنه!![]()
خلاصه اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده بدون (دوراز جون شما)هر غلطی ممکنه کرده باشه ولی مطمئنا عاشق نشده.دوره ی این بچه بازیا گذشته جون شما....همش کشکه!![]()
ولی جدی اگر دیدی جوانی بر درخی تکیه کرده شما میتونی با خونسردی کامل بری جلو و زل بزنی تو چشاشو بگی:
چی میگی؟![]()
![]()
گاهي اوقات تو زندگي همو دور مي زنيم ، يا از هم جلو مي زنيم ، يا اصلن همو نميبينيم واقعاچرا؟؟؟
اينهمه عجله واسه چي ، داريم دنبال چي مي گرديم . خوبه تو زندگي يکم وايسيم و به دورو رمون نگاه کنيم . شايد اون چيزي رو که داريم اينهمه دنبالش مي گرديم توي گذشته جا گذاشتيم يا شايد اصلن توي همين حال باشه و ما اينقدر عجله داريم که بدون اينکه متوجه بشيم ساده از کنارش مي گذريم و در خيالمون داريم دنبالش ميگرديم مي دونيد ما ادما چه زماني به درد هم مي خوريم زماني که خسته باشيم زماني که تنها باشيم زماني که به يه هم صحبت نياز داشته باشيم اما وقتايي که اين طورييم هيشکي سراغمون نمياد همه ميشن غريبه هيشکي ديگه تو رو نميشناسه هيشکي حتي ....پرنده ي کوچيکي که هر روز لبه طاقچه مي نشست تا براش دونه بريزي ....اون زمان اگه با يه غريبه هم صحبت بشي که هيچي از زندگيت نمي دونه بهتر حرفت و مي فهمه تا يه اشنا که هميشه باش بودي از همه ي زندگيت باخبره...
ادم توي شهر خودش زندگي مي کنه واسه چي.....چون مي دونه چند تا دوست و اشنا دورو برشن اما وقتي اين دوستا زماني که بهشون احتياج داري نيستن به چه درد مي خوره....ميري ميشيني تو يه شهر غريبه که ادماشو نمي شناسي
فرصتمون خيلي کمه بيايد سعي کنيم تا قبل اينکه خيلي دير بشه همو ببينيم ، بيايد تا وقت داريم محبت رو از هم دريغ نکنيم شايد روزي که به خودمون اومديم خيلي دير شده باشه.............
به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .
به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد
به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .


