باغیم
- با نگاه نخستین-
یک سوی ما سیاهی خوف انگیز
یک سوی ما تگرگ!
بگذار بشکفیم
در روبروی مرگ!
.....................
مرا به خاطره مسپار!
کسی به خاطره ام
سنگ می زند!
.....................
رسوب سرد زمستانم
میان برف دو حرف
نگاه یخ شکنت کو؟
حرارت آهو!
.....................
پنهان نمی توان کرد
در لابلای لحظه ی شیدایی
از گوشه های حرفم
پیدایی!
.....................
آن میوه ام
که در دل پاییز می رسم!
.....................
دیدار می کنی
چون صبح ، از کناره پرچین.
بیدار می کنی
خواب هزار خاطره ی دوردست را!
.....................
به من نگاه می کند این راه
رهی که منتظر شوق گامهای من است!
.....................
بگو!
برهنه بگو!
زبان عاطفه
عریانی است!
.....................
چگونه تورا باد برد؟
چگونه شاخه شکست؟
تنفست ای برگ
پناه پیرهنم بود!
.....................
حضور سبز قبايي ميان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت كرد.
.....................
غروب بود
شکسته بال ترين مرغ
روی شاخه نشست
جدا ز قافله همرهان چابک بال
.....................
پیشانی بلند سحر کو؟
ای اسب راهوار!
.....................
به شبنمی که سحر می چکد
به گونه ی گل
تو!
اعتماد منی!
.....................
از دست رفته یی
- می دانم-
ورق زدم
تمام آب جهان را!
.....................
در کوچه باد مي آيد
کلاغهاي منفرد انزوا
در باغهاي پير کسالت ميچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقيري دارد .
.....................
از تیر و زخم
بگذار هر چه هست ببارد
اسفندیار تو هستم
ای عشق!
.....................
کدام گوشه ی این خاک
گم شده است؟
نسیم برگ تو را می گویم!
.....................
آن شعله هاي بنفش
که در ذهن پاک پنجره ها ميسوخت
چيزي بجز تصور معصومي از چراغ نبود .
.....................
کدام دست
تورا خوانده ست؟
که دوردستی تو
مرا زمستان کرد!
.....................
به باغ می نگرم
به حسرت پرواز
شکسته بال تر از من کیست؟
.....................
چشم مرا مبند!
بگذار عاشقانه ببینم!
.....................
مه
تا گلوی خانه ی من آمد
دیگر مجال ماندن من نیست!
.....................
ـ آقا لطفا فندک تان ...
مي خواهم پر سيمرغ را آتش بزنم
.....................
میان دود نشستم
میان تاریکی
شبی که دست و زبانت
ز نور
نفرت داشت!
.....................
ساحل تو دور نیست
هر کجا که پارو می کشم
رو به جانب توام!
.....................
چه کسی می داند
پشت این چشم
- که از حسرت آئینه سخن می گوید-
آفتابی ست بلند!
.....................
بی انتهاست شب
دستی برای یک گل شب بو
دراز کن!
.....................
نه در بهار تو هستم
نه از خزان تو دورم!
.....................
غزل!
فرود میا بر من
درون واژه نمی گنجم!
.....................
صدای آمدنت می آید
صدای پر زدنت
و نور یخ زده ی یک شمع
میزبان تو خواهد بود!
.....................
این چه حالتی ست؟
آن زمان که در کرانه ی توام
از تو دور می شوم
واندمی که با تو نیستم
مثل میل چشمه در رگم
شناوری!
.....................
در آستانه ی در
دری گشوده به من باش!
.....................
کشتی به آب بود
وقتی که چشمهای تو
توفان داشت!
.....................
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصير هيچ کس نيست
از خوبي تو بود
که من
بد شدم!
.....................
بر شاخه می نشیند
نوری که از نگاه تو
پرواز می کند!!
.....................
چرا چکاوک نور
به گوشه گوشه ی تاریک من
نمی خواند؟!
.....................
به همسرایی من
زنی دوباره فرود آمد
زنی که صاعقه در دل داشت!
.....................
خاموش نیستم
فریاد یک خطابه ی سرسبز
در من است!
.....................
انگار زندگی
لبخند سبز را
از من دریغ کرد!
.....................
بیا بریده ی لبخندی
کنار سفره ی من بگذار!
.....................
چه می توانم گفت؟
تو خوب بودی خوب!
فقط همین!
.....................
درین شبانه ترین شب
ستاره ی شرقی!
طلوع کن بر من!
.....................
تمام عمر دویدم
تمام لحظه ی سبز
که در کنار تو باشم
ای عشق!
.....................
هراس هر شبه دارم
چو شیشه از هر سنگ!
.....................
برهنه باش!
برهنه
صدای تازه ی نیلوفر!
.....................
ای کاش
می توانستم
آوازی از دهان تو باشم!
.....................
بگذار
در هوای تو باشم
ای ماه برنیامده
بگذار!
.....................
درین شکسته ی چمن
گلم
به بوی تو
می رویم!
.....................
صدای سوخته در خاک!
هلاک رویش آبم!
.....................
نه آب با من زیست
نه آن جوانه ی ناگاه
به یأس می مانم
به قامت یک آه!
.....................
تو سرپناه کبوتر
در آستان خطر.
به زیر ظلمت خیس
تو چتر صبحدمی!
.....................
چشم تو معطر است
بوی تازه می دهد
بوی تازه ی برنج!
.....................
خواب را
ز چشم چشمه دور کن!
سنگ را صبور
تا کنار چشمه ی تو گل کنم!
.....................
از تو یک نگاه
از من شکفته
یک غزل به رنگ آب!
.....................
چاره؟
چه چاره کنم؟
آب نیم ، خرمنم.
آه که آن آتشت
راه درون می زند!
.....................
سر بنفش بنفشه
به سینه ی سوسن.
زلال صحبت باران
به گوش نیلوفر.
زپشت پنجره
اردیبهشت می گذرد!
.....................
شب؟ نه
روز است ، روز
این میله های قفس را
در من می کارد!
.....................
میان چشم تو تا من
کلام کوتاهی ست
سکوت را بشکن!
.....................
در واژگان تازه نمی گنجی
ای شعر ناسروده!
پائیز!
.....................
نگاه می کندم
مات!
صدا می زندم
سرد!
دوباره گم شده ام!
.....................
هر برگ
آهیست
از درخت!
.....................
نه خار
با من ماند
نه آن پرنده ی خوش فام
نفرینی تمام زمینم!
.....................
هزار بار
از خودم دورم
هزار بار
با تو نزدیک!
.....................
تا کی به انتظار تو باشم؟
تا کی؟
ای صبح ناشکفته ی باران!
.....................
انگار
پنجره
مفهوم دیگریست
از دوست داشتن!
.....................
در خواب
وقتی پر ستاره فرو ریخت
دانستم
از دست رفته یی!
.....................
به ماهتاب شکسته می مانم
که نیمه ای از من
همیشه تاریک است!
.....................
آواز را برای تو خواندم
وقتی دلت ز پنجره
خالی بود!
.....................
به آب های جهان بنویس!
درون یک مرجان
دلی شکسته به جا مانده ست!
......................
میان آب ها می گردم
پیدا نیست
به لابه لای بهاران نیز
در گوشه های زخم دلم
ایستاده است!
.....................
توفان گریه است
گلویم
کجاست شانه ی تو
.....................
بخوان پرنده ی نور!
سرشت ظلمت
ویرانی ست!
.....................
بگذار
بر شاخه ات دوباره بخوانم
آواز یک پرنده ی پژمرده
در حفره های حنجره ام
مانده است!
.....................
تا که آفتاب
بر فراز آرزوی من گذر کند
لحظه ای درنگ کن!
.....................
در چشمهای تو
دریای بیکران
در گل نشسته است!
.....................
از این همه گناه
تنها به عاشقی
اقرار می کنم!
.....................
از هم قفس شدن
تا هم نفس شدن
بسیار فاصله است!
.....................
سهم هر یک از ما
از حقیقت تنها
تکه ی ناچیزی است!
.....................
در دادگاه عشق
شاکی و متهم
انسان عاشق است!
.....................
من شانه میکنم
با گیسوان تو
گیسوی شانه را!
.....................
سیب سرخی افتاد
دست حوا برداشت
سیب غفلت کال است!
.....................
آیینه ای جلو
آیینه ای عقب
من بی نهایتم!
...................
آسمان
بوته ياسي ست
كه در پنجره ی خانه ی ما
رسته است!
.....................
بانگي از دور مرا ميخواند
ليك پاهايم
در قير شب است!
.....................
در ميوه چيني بي گاه،
رؤيا را نارس چيدند،
و ترديد
از رسيدگي پوسيد!
.....................
و عشق، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب
ميكند مأنوس!
.....................
و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگيها برد،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن!
.....................
و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك
دچار آبي درياي بيكران باشد!
.....................
و عشق
صداي فاصلههاست.
صداي فاصلههايي كه
غرق ابهامند!
.....................
خوشا به حال گياهان
كه عاشق نورند
و دست منبسط نور
روي شانه آنهاست!
.....................
حيات،
غفلت رنگين
يك دقيقه «حوا»ست!
.....................
ببين!
هميشه خراشي ست
روي صورت احساس!
....................
هميشه با نفس تازه راه بايد رفت.
و فوت بايد كرد
كه پاك پاك شود
صورت طلايي مرگ!
.....................
وسيع باش،
و تنها،
و سر به زير،
و سخت!
.....................
صداي پاي تو آمد
خيال كردم باد
عبور ميكند
از روي پردههاي قديمي!
.....................
ميدانم،
سبزهاي را بكنم
خواهم مرد!
.....................
ديدم كه درخت، هست
وقتي كه درخت هست
پيداست كه بايد بود!
*****************************************************
شروع می شود غزل به یک نگاه ناب تو
هوا ترانه می شود به ناز آفتاب تو
همین که خواب می برد چشم پر از گناه من
غریق اشک می شود چشم بدون خواب تو!
همیشه از مسیر تو کمی که دور می شوم
دوباره ختم می شود تمام راه ها به تو!
*****************************************************







پیرمرد- با محاسنی سفید و بلند و قبایی بر دوش و عرق چینی بر سر و شال سبزی بر گردن- از ورودی صحن آرام وارد صحن می شود، لحظهای می ایستد، نگاهی عمیق به گنبد می اندازد، دست راستش را روی سینهاش می گذارد وسرش را به سمت گنبد خم می کند، سپس آرام به حرکتش به سوی سقاخانه ادامه می دهد...
جوان به دوستش: یه جور بگیر که ایوون طلا هم بیافته.
دوستش: یکم بیا این ور تر، خوب، خوبه، آماده ای؟ 1...2...3... چیکــــــــــ !
جوان: دستت درد نکنه، بذار ببینم چه طور شد...
******
(صدای گریه)
یا امام رضا شفا بده آقا جان، همه جوابش کردن. آوردمش پای پنجره فولادت تا یه نگا بهش بکنی. اگه توام جوابش کنی دیگه جایی ندارم ببرمش. (صدای گریه بیشتر) آقاجان من پای پسرمو از تو می خوام، من با ویلچر آوردمش اینجا با پای خودش می برمش. یا امام رضــــــــا...
******
حاج خانم: بیا حاج خانم رسیدیم، اینجا قبر آقای نخودکیه، می گن حاجت میده، بشین یه فاتحه بخونیم.
حاج خانم دیگر: دستت درد نکنه حاج خانم. بسم الله الرحمن الرحیم...
******
حاج آقا: ماشالله هزار ماشالله امسال خیلی شلوغه ها، هیچ وقت این وقتِ سال مشهد رو انقد شلوغ ندیده بودم.
حاج آقای دیگر: آره حاج آقا. قربون امام رضا برم، خیلی کریمه، آقا همیشه سرش شلوغه...
******
(صدای خنده)
پسرک: بدو بیا دنبالم، اگه میتونی من و بگیر، هر کی زودتر برسه به سقاخونه، بدوووو...
دخترک: صب کـــن! نفسم بند اومد، وایســــــا... بیا بریم پیش مامانینا. صب کـــــن...
******
مادر: پسرم، مادر! تا من نماز می خونم حواست به آبجی کوچولوت باشه چادرش یه
هوا براش بلنده، یهو زیر پاش گیر نکنه بخوره زمین.
پسر: مامان نگا کن چطوری میددوئه. آبجی کوچولو بیا اینجا، چه جوری می خنده ببین مامان...
(صدای خنده)
******
(صدای خنده)
مرد(همراه با همسرش و فرزندی که در آغوش داشت): پسرم بگو امام رضا.
پسر کوچولو: اِمــــــآ.... یّضــــا.
همسر: قربونت برم، بزرگ شده عزیزکم...
(صدای خنده)
******
پیرمرد پس از آنکه جرعه ای آب نوشید به خروجی صحن می رسد. ناگهان آرام می چرخد،
دوباره به گنبد نگاه می کند، با همان نگاه عمیق، دست راستش را روی قلبش می گذارد،
سرش را خم می کند و می گوید: السلام علیک یا امام رئوف و رحمه الله و برکاته...
